تبليغاتX
faryad

faryad

عمومی

یادی از فروغ

                   

 

چون سنگ ها صداي مرا گوش مي كني 
سنگي و ناشنيده فراموش مي كني
رگبار نوبهاري و خواب دريچه را
از ضربه هاي وسوسه مغشوش مي كني
دست مرا كه ساقه سبز نوازش است
با برگ هاي مرده همآغوش مي كني
گمراه تر ز روح شرابي و ديده را
در شعله مي نشاني و مدهوش مي كني
اي ماهي طلائي مرداب خون من
خوش باد مستيت كه مرا نوش مي كني
تو دره بنفش غروبي كه روز را
بر سينه مي فشاري و خاموش مي كني
در سايه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت
او را به سايه از چه سيه پوش مي كني ؟
  

                         

 

            پنجره

يك پنجره براي ديدن
يك پنجره براي شنيدن
يك پنجره كه مثل حلقه ي چاهي
در انتهاي خود به زمين مي رسد
و باز مي شود به سوي وسعت اين مهرباني مكرر آبي رنگ
يك پنجره كه دست هاي كوچك تنهايي را
از بخشش شبانه ي عطر ستاره هاي كريم
سرشار مي كند .
و مي شود از آن جا
خورشيد را به غربت گل هاي شمعداني مهمان كرد
يك پنجره براي من كافيست.

من از ديار عروسك ها مي آيم
از زير سايه هاي درختان كاغذي
در باغ يك كتاب مصور
از فصل هاي خشك تجربه هاي عقيم دوستي و عشق
در كوچه هاي خاكي معصوميت
از سال هاي رشد حروف پريده رنگ الفبا
در پشت ميزهاي مدرسه ي مسلول
از لحظه اي كه بچه ها توانستند
بر روي تخته حرف “ سنگ ” را بنويسند
وسارهاي سراسيمه از درخت كهنسال پر زدند.

من از ميان ريشه هاي گياهان گوشتخوار مي آيم
و مغز من هنوز
لبريز از صداي وحشت پروانه اي ست كه او را
در دفتري به سنجاقي
مصلوب كرده اند.

وقتي كه اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود
و درتمام شهر
قلب چراغ هاي مرا تكه تكه مي كردند،
وقتي كه چشم هاي كودكانه عشق مرا
با دستمال تيره ي قانون مي بستند
و از شقيقه هاي مضطرب آرزوي من
فواره هاي خون به بيرون مي پاشيد
وقتي كه زندگي من ديگر
چيزي نبود ،هيچ چيز بجز تيك تاك ساعت ديواري
دريافتم ،بايد .بايد.بايد
ديوانه وار دوست بدارم.

يك پنجره براي من كافيست
يك پنجره به لحظه ي آگاهي و نگاه و سكوت
اكنون نهال گردو
آنقدر قد كشيده كه ديوار را براي برگ هاي جوانش
معني كند
از آينه بپرس
نام نجات دهنده را
آيا زمين كه زير پاي تو مي لرزد
تنهاتر از تو نيست ؟
پيغمبران ،رسالت ويراني را
با خود به قرن ما آوردند
اين انفجارهاي پياپي
و ابرهاي مسموم
آيا طنين آيه هاي مقدس هستند ؟
اي دوست ،اي برادر، اي همخون
وقتي به ماه رسيدي
تاريخ قتل عام گل ها را بنويس.

هميشه خواب ها
از ارتفاع ساده لوحي خود پرت مي شوند و مي ميرند
من شبدر چهارپري را مي بويم
كه روي گور مفاهيم كهنه روئيده ست
آيا زني كه در كفن انتظار و عصمت خود خاك شد جواني من بود؟
آيا دوباره من از پله هاي كنجكاوي خود بالا خواهم رفت
تا به خداي خوب ،كه در پشت بام خانه قدم مي زند سلام بگويم؟

حس مي كنم كه وقت گذشته ست
حس مي كنم كه “لحظه” سهم من از برگ هاي تاريخ است
حس مي كنم كه ميز فاصله ي كاذبي ست در ميان گيسوان من
 و دست هاي اين غريبه ي غمگين

حرفي به من بزن
آيا كسي كه مهرباني يك جسم زنده را به تو مي بخشد
جز درك حس زنده بودن از تو چه مي خواهد ؟

حرفي به من بزن
 من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم

                    

 

                                                                                                               

 

 


+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم تیر 1384ساعت 15:20  توسط faryad- amir  | 

فراز هایی از دردهای دکتر شریعتی

                    به نام خالق يکتا

 

رنج بزرگ يک انسان اينست که عظمت او  و شخصيت او در قالب فکرهای کوتاه ، در برابرنگاههای پست و پليد و احساس او در روحهای بسيار آلوده و اندک و تنگ قرار گيرد .

چنين روحی  در چنان حالی هميشه هراسناک است که اين نگاهها ، اين فهمها و اين روحها  او را ببينند ، بفهمند و بشناسند .

 

,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

 

من معتقدم که از همه ی سخنانی که علی در مدت عمرش گفته است جمله ای از همه رساتر ، بليغ تر ، زيباتر ، اثربخش تر و آموزنده تر وجود دارد و آن : « 25 سال سکوت علی است » .

 

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

 

درد علی دو گونه است :

يک درد ، درديست که از زخم شمشير ابن ملجم در فرق سرش احساس ميکند ، و درد ديگر درديست که او را تـنها در نيمه شبهای خاموش به دل نخلستانهای اطراف مدينه کشانده  و بناله در آورده است .

ما تنها بر دردی می گرييم که از شمشيرابن ملجم در فرقش احساس می کند .

                  اما اين درد علی نيست

دردی که چنان روح بزرگی را بناله آورده است ، تنهايی است ، که ما آن را نمیشناسيم !!

بايد اين درد را بشناسيم ،  نه آن درد را . . .

                     که علی درد شمشير را احساس نميکند

                                     و . . . ما . . .

                                درد علی را احساس نميکنيم .

 

               

             « معلم شهيد دکتر علی شريعتی » 

                  

                   

 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

فرازی از دعاهای معلم شهيد

                     « دکتر علی شريعتی »

 

ای خداوند ....

 

    به علمای ما مسئوليت

                و به اقائم ما علم

                       وبه دينداران ما دين

     و به مؤمنان ما روشنايی

                 وبه روشنفکران ما ايمان

     وبه متعصبين ما فهم

                   وبه فهميدگان ما تعصب

     و به زنان ما شعور

                       و به مردان ما شرف

     و به پيران ما آگاهی

                     و به جوانان ما اصالت

     و به اساتيد ما عقيده

            و به دانشجويان ما نيز عقيده

     و به خفتگان ما بيداری

                     و به بيداران ما اراده

     و به نشستگان ما قيام  

                   و به خاموشان ما فرياد

     و به نويسندگان ما تعهد

                    و به هنرمندان ما صبر

     و به شاعران ما شعور

                     و به محققان ما هدف

     و به مبلغان ما حقيقت

                      و به حسودان ما شفا

     و به خودبينان ما انصاف

                      و به فحاشان ما ادب

     و به فرقه های ما وحدت

                 و به مردم ما خود آگاهی

   و به همه ملت ما همت تصميم و استعداد و فداکاری

            و شايستگی نجات و عزت

 

                                       ببخش

 

          

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم تیر 1384ساعت 15:13  توسط faryad- amir  | 

هدایت زنده است

صادق هدايت در سه شنبه 28 بهمن ماه 1281 در خانه پدري در تهران تولد يافت. پدرش هدايت قلي خان هدايت (اعتضادالملك)‌ فرزند جعفرقلي خان هدايت(نيرالملك) و مادرش خانم عذري- زيورالملك هدايت دختر حسين قلي خان مخبرالدوله دوم بود. پدر و مادر صادق از تبار رضا قلي خان هدايت يكي از معروفترين نويسندگان، شعرا و مورخان قرن سيزدهم ايران ميباشد كه خود از بازماندگان كمال خجندي بوده است. او در سال 1287 وارد دوره ابتدايي در مدرسه علميه تهران شد و پس از اتمام اين دوره تحصيلي در سال 1293 دوره متوسطه را در دبيرستان دارالفنون آغاز كرد. در سال 1295 ناراحتي چشم براي او پيش آمد كه در نتيجه در تحصيل او وقفه اي حاصل شد ولي در سال 1296 تحصيلات خود را در مدرسه سن لويي تهران ادامه داد كه از همين جا با زبان و ادبيات فرانسه آشنايي پيدا كرد.


در سال 1304 صادق هدايت دوره تحصيلات متوسطه خود را به پايان برد و در سال 1305 همراه عده اي از ديگر دانشجويان ايراني براي تحصيل به بلژيك اعزام گرديد. او ابتدا در بندر (گان) در بلژيك در دانشگاه اين شهر به تحصيل پرداخت ولي از آب و هواي آن شهر و وضع تحصيل خود اظهار نارضايتي مي كرد تا بالاخره او را به پاريس در فرانسه براي ادامه تحصيل منتقل كردند. صادق هدايت در سال 1307 براي اولين بار دست به خودكشي زد و در ساموا حوالي پاريس عزم كرد خود را در رودخانه مارن غرق كند ولي قايقي سررسيد و او را نجات دادند. سرانجام در سال 1309 او به تهران مراجعت كرد و در همين سال در بانك ملي ايران استخدام شد. در اين ايام گروه ربعه شكل گرفت كه عبارت بودند از: بزرگ علوي، مسعود فرزاد، مجتبي مينوي و صادق هدايت. در سال 1311 به اصفهان مسافرت كرد در همين سال از بانك ملي استعفا داده و در اداره كل تجارت مشغول كار شد.

در سال 1312 سفري به شيراز كرد و مدتي در خانه عمويش دكتر كريم هدايت اقامت داشت. در سال 1313 از اداره كل تجارت استعفا داد و در وزارت امور خارجه اشتغال يافت. در سال 1314 از وزارت امور خارجه استعفا داد. در همين سال به تامينات در نظميه تهران احضار و به علت مطالبي كه در كتاب وغ وغ ساهاب درج شده بود مورد بازجويي و اتهام قرار گرفت. در سال 1315 در شركت سهامي كل ساختمان مشغول به كار شد. در همين سال عازم هند شد و تحت نظر محقق و استاد هندي بهرام گور انكل ساريا زبان پهلوي را فرا گرفت. در سال 1316 به تهران مراجعت كرد و مجددا در بانك ملي ايران مشغول به كار شد. در سال 1317 از بانك ملي ايران مجددا استعفا داد و در اداره موسيقي كشور به كار پرداخت و ضمنا همكاري با مجله موسيقي را آغاز كرد و در سال 1319 در دانشكده هنرهاي زيبا با سمت مترجم به كار مشغول شد.

در سال 1322 همكاري با مجله سخن را آغاز كرد. در سال 1324 بر اساس دعوت دانشگاه دولتي آسياي ميانه در ازبكستان عازم تاشكند شد. ضمنا همكاري با مجله پيام نور را آغاز كرد و در همين سال مراسم بزرگداشت صادق هدايت در انجمن فرهنگي ايران و شوروي برگزار شد. در سال 1328 براي شركت در كنگره جهاني هواداران صلح از او دعوت به عمل آمد ولي به دليل مشكلات اداري نتوانست در كنگره حاضر شود. در سال 1329 عازم پاريس شد و در 19 فروردين 1330 در همين شهر بوسيله گاز دست به خودكشي زد. او 48 سال داشت كه خود را از رنج زندگي رهانيد و مزار او در گورستان پرلاشز در پاريس قرار دارد. او تمام مدت عمر كوتاه خود را در خانه پدري زندگي كرد.

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""گ

 

                 


 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم تیر 1384ساعت 15:3  توسط faryad- amir  |